تبليغاتX
این نیز بگذرد...






















این نیز بگذرد...

خودمونیم !!!

به طرز باور نکردنی ، هفته آخر ساله

و یه ساله دیگه هم تموم شد

یواش یواش دارم تو سرعت و شتاب زمان مچاله میشم

با تموم شدن سال 89 ، دهه 80 هم تموم میشه

یه دهه عجیب و غریب از زندگی من

دهه ای که من بزرگ شدم

بالغ شدم

از کودکی و نوجوانی پا به جوانی گذاشتم (دوره ای که داره به سرعت و غفلت میگذره و همه میگن یه روزی حسرتشو می خوری)

دنیا چهره ای دیگه از خودشو بهم نشون داد

تو این دهه شیرینی ها دیدم و البته تلخ کامی ها

این دهه هر جور که بود گذشت

مخصوصأ امسال و من برای خودم متأسفم

چون سر سال تحویل به خودم قول داده بودم دوتا کار مهم زندگیم رو امسال بکنم و این بار سنگین رو امسال پایین بزارم و با خودم به سال 90 نبرم و سال 89 رو با دستی پر به پایان ببرم

ولی من با سهل انگاری ، خودم رو نا امید و شرمنده کردم

واین باعث شده که که هفته آخر سالم رو افسرده باشم

بچگیام روزای آخر سال ، برام پر از شور و هیجان بودو نوروز برام شیرین و صورتی بود (البته به جز 2 ، 3 روز آخر تعطیلات که کوهی از تکالیف و درس عقب موندهِ  عید رو سرم هوار میشد ؛ معلمای بی انصاف هم که انگار خودشون بچه ندارن ، تو دادن درس و تکلیف و قرار امتحان تو هفته بعد از عید با هم رقابت داشتن )

اما حالا هفته آخر سال با دپرسی میگذره و عید هم بدتر از اسفند ، بدون رنگ و بو میگذره.

با اینکه نظم زندگیم به هم خورده ( از دیر آپ کردنم معلومه ، حرف برا گفتن هست و لی حس گفتن نیست )

و از خودم و کارام  و بد قولیام ناراضی ام ولی با این حال این دلیل نمیشه که چیزایی که دارم رو نبینم و شکر گزاری نکنم

خدایا از تو به خاطر کانون گرم خانوادگیم و سلامت پدر و مادر و شوهر و خواهر و برادر و همه اونایی که دوستشون دارم ازت ممونم

به خاطر رحمت و نعمتهای بی پایان و بی منتت ممنون با اینکه من بنده خوبی برات نبودم

خدایا ازت می خوام دهه و سال 90 برای خانواده و عزیزام و کسای که دوستشون دارم وخودم و اون دوستایی که زحمت می کشن و این مطلب رو می خونن و منو این وبلاگ رو فراموش نمی کنن ،سال و سالهای پر برکت و نعمت ، همراه با شادی و سلامتی و عشق و کنار هم بودن باشه.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 16:24 توسط پرنسس فیونا |

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ، 

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا 

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد ! 

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را 

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

شعر از :استاد رحیم معینی کرمانشاهی

نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 13:27 توسط پرنسس فیونا |

دیگه آخرای سفره و ما باید کاسه کوزه رو جمع کنیم و برگردیم

و بزاریم داداشی خودشو برا امتحانات پایان ترمش آماده کنه

این سفر ، سفر خوبی بود

ولی حال منو  بهتر که نکرد ، بدتر هم کرد.

خیلی از نظر روحی ضعیف شدم

حالا شوشو و بقیه فکر میکنن تو این سفر حسابی حالم جا اومده

ولی نمی دونن که چقدر بدتر شدم

انگاری افسردگی گرفتم و دارم بدتر هم میشم

از تمام آدمای دور و برم نا امید شدم

همیشه سعی کردم برا همه وقتی تنها و خسته و رنجیده خاطرن                                             

یه پناهگاه باشم

یه جوری باشم که طرف احساس راحتی کنه  

خودشو تنها نبینه

فکر نکنه رسیده به آخر دنیا

ولی حالا که خودم نیاز دارم......

همه شونه خالی کردن

همه بازم میخوان که منو صبور و باگذشت ببینن

همه فقط موقعیت خودشونو خاص میبینن

هیچ وقت از آدمای دور و برم توقع محبت نداشتم

مهربونی میکردم ، عشق میدادم  اول برا اینکه خودم بهش نیاز داشتم و دوم برا اینکه اطرافیامو دوست داشتم

ولی ازشون توقع اذیت و آزار هم نداشتم

من که مهر کاشتم ؛ ولی نمی دونم چرا یه چیز دیگه دارم درو میکنم!!!

فقط خدا میدونه که چقدر داغونم......

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 17:55 توسط پرنسس فیونا |

الان13  روزه که ما (یعنی من و جودی ) مالزی هستیم پیش داداشی گلم

هوا گرمه و شرجی مثل شمال

اما از شانس ما یه چند روز اول بارون اومد و هوا خیلی خنک شد در حدی که باید پتو رومون مینداختیم

داداشی میگفت به هرکی بگی که اینجا پتو روت انداختی بهت میخنده و باور نمی کنه

تقریبأ هر روز یه جای جدید رفتیم به جز یه روز که از قبل از بیدار شدن ما بارون شروع شده بود که تا وقتی که قصد خواب کردیم همینطور بارید.

هر روز هم یه غذای تازه تست کردیم.

غذای اندونزیایی و هشت پا ، غذای ژاپنی ، ایتالیایی ، عربی و چند تا فست فود معروف امریکایی

برنامه خوابمون از همون روز اول اینطوری بود که صبح ساعت 5 و 6 می خوابیم تا ظهر و بعد یه دوش میگیریم و میریم بیرون تا 10 یا 11 شب.(نت بدون فیلتر عجب حالی داره )

خونه داداشی یه خونه دانشجوئیه ولی بزرگه ؛ 2 تا هم خونه ای داره

یه پسر خوبه شیرازی ، که 19 سالشه و یه پسر کره ای که هنوز ندیدیمش

اکثرأ خونه نیست و میره  kuala lumpur ) kl ) خونه دوست دخترش

خونه داداشی تو سایبرجایاست و تا kl حدود 20 دقیقه با تاکسی راهه

اینجا رنگ سبز همه جا به طرز اغراق آمیزی دیده میشه

همیشه صدای پرنده میاد و این لذت بخشه

حشره هم زیاده

وقتایی که یه تیکه خوراکی رو زمین افتاده باشه مورچه ها جشن میگیرنو کل کلونی راه میفتن میان سرش

و اونوقت من سرو کلم پیدا میشه و همشون رو میکشم

روزای اول اینجا پوستم ماه شده بود ولی خودمو چشم کردم

نمی دونم پوستم به چی حساسیت نشون داده و کلی خارش داره و قرمز شده

اعصابم رو خورد کرده

فکر کنم مورچه ها نفرینم کردن

همش فکر می کنم یه چیزی داره رو پوستم راه میره

کی باور میکنه اینا 30 ساله پیش رو درختا زندگی می کردن ؟!

ماهاتیر محمد 30 ساله پیش اومد تهران و گفت : میشه کوالالامپور هم یه روز مثل تهران بشه؟!

دنیا رو ببین . هی ...

هر شب با شوشو و بابا و مامان با oovoo در تماسیم

جای اونا و شما اینجا خالیه

کلی عکس از مناظر اینجا گرفتم که هر کار کردم نشد بزارمشون ، خستم کرد ؛بی خیال

تا بعد مواظب خودتون باشید.

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 11:50 توسط پرنسس فیونا |

اینکه میگن آدم از 1 دقیقه بعد خودش هم خبر نداره درسته.

چند وقتی بود که احساسات ماجراجویانه و موج هیجاناتم رو سرکوب می کردم ،

و کنجکاوی هام رو ندیده می گرفتم .

حسابی از خودم و رویاهام فاصله گرفته بودم.

کتاب خوندن هم به جای آروم کردنم منو برانگیخت

و من فوران کردم.

نیاز به تنهایی و پیدا کردن خودم و سفر، روز به روز  در من بیشتر میشد.

تا اینکه هفته پیش یکشنبه تصمیم رو با شوشو در میون گذاشتم.

گفتم میخوام تنهایی با ماشین (تو این گرونی بنزین) برم اصفهان.

شوشو بعد از کمی مقاومت موافقت کرد (مگه میتونه مخالفت هم بکنه) ولی گفت تنها نرو و جودی رو هم با خودت ببر . تازه بابات هم باید موافقت کنه.(زرنگ می خواست نه رو خودش نگه)

منم همون شب با بابا صحبت کردم.

این بود مختصری از حرفام :

من تو این جامعه سرخورده شدم.

تا میام کاری بکنم میگید دختری ، خطر داره ، نا امنیه، تجربه نداری.

من دنیام محدود و کوچیکه.

شما به خاطر خودخواهیتون که نمی خوایید نگران من بشید نمی ذارید من تجربه کسب کنم و تنها سفر برم.

در صورتی که شما سفر میرید و نگرانی ما مانع شما نشده.

هر چیزی ، یه اولین باری داره و از یه جایی شروع میشه و شما هم که با تجربه به دنیا نیومدید.

شما کوهی تجربه دارید و کلی کارای هیجان انگیز انجام دادید و مرتب ، تنهایی یا با خانواده در حاله سفرید و حس و حال من رو درک نمی کنید چون چیزایی که من میخوام برا شما ساده و بدیهی هستند.

دادشی هم گفت (از پشت لپ تاپ تو بحث ما بود ) : در عوض من دیگه از تنهایی بیزارم و می خوام پیش خانواده باشم و دیگه هم نمی خوام دوری و تنهایی رو تجربه کنم و ......

ولی بر عکس اون من تشنه تنهایی ام.

اینکه یه مدت برم یه جای دور و تجربه کسب کنم.

من هیچ وقت تنهایی جایی نرفتم.

بعد از کلی درد دلای من و دادشی.

بابا که سکوت کرده بود و گوش می کرد ،

یه دفعه از داداشی پرسید : تو الان برنامه درسیت چیه؟

اونم گفت : 10 روز تعطیلی دارم.

بعد بابا از من پرسید که تو گذرت مشکلی نداره.

گذر منم نزدیک تاریخ انقضاش بود و قرار شدبرم ببینم.

بابا یدفعه تصمیم گرفت من رو با موافقت شوشو خان با جودی بفرسته مالزی پیش داداشی.

گذر منم مهلت داشت و بابا دوشنبه بلیط گرفت ، برای چهارشنبه عصر و برگشت رو هم برا یک ماه بعد.

و اینطور شد که سفر اصفهان من به طور نا باورانهای تبدیل شد به مالزی.

ما با پرواز الاتحاد رفتیم ابوظبی و حدود 6 ساعت تو فرودگاه اونجا بودیم تا پرواز کنیم سمت کوالالامپور.

الان3 روز و نیمه اینجایم و برا همین اصلأ وقت نت اومدن نداشتم تا امروز که از صبح داره بارون میباره.

و تو خونه ایم.

ببخشید اگه کم میام.

تا بعد. 

نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 21:49 توسط پرنسس فیونا |

چند وقتی بود از کسی که تو سرمه و هی حرف میزنه خسته شده بودم .

دیگه هم نمی تونستم مثل همیشه تحملش کنم ؛

و راه فراری هم جز خواب نداشتم .

ولی مگه آدم چقدر میوته بخوابه ؟!

و از اونجایی که وبلاگ دوست خوبمو می خوندم (محفل رازها ، کوروش) و میدیدم که چقدر فیلم می بینه و کتاب می خونه ،

متوجه شدم ، من چقدر از خودم و درونم غافل شدم  ؛

در عوض تو این مدت ، آی کتاب خوندم  که نگو

واز دنیا فارغ شدم حتی از شوشو

ولی حالم بهتر شده

هم حاله روحی و هم حاله جسمیم

تنها چیزی که حالمو بد کرده ، تو این هفته ، این گروه جدیده " بفرمایید شام " که 4 تا زنن .

و لیلا که یکی از شرکت کننده هاست ، شخصیتش حالمو بهم  زده .

آدم اینقدر بی شخصیت هم میشه ؟!

چه آدمایی پیدا میشن !

بگذریم

داشتم از کتاب خوندنم می گفتم،

دومرتبه شازده کوچولو رو خوندم ،

  6 ساله پیش کیمیاگر رو خونده بودم ، که تقریبأ یادم رفته بود و دوباره خوندنش یه دنیا بهم حال داد و بسی

لذت بردم.

وای امشب از شبکه بی بی سی شنیدم که کتابای پائولو کوئیلو تو ایران ممنوع شده !!!

آخه چرا ؟؟؟

شوشو سر به سرم میزاره میگه تو دیگه کتاب نخون !!!

این جوری پیش بره همه نویسنده ها ممنوع میشن !!!

یه کتاب دارم که شوشو قبل ازدواجمون خریده بود به اسم کیمیاگر 2 که شوشو خوشش نیومد و گفت دروغیه

ولی من بدم نیومد و فکر نکنم دروغی باشه.

حالا هم دارم سینوهه رو میخونم ؛

2 جلدیه و 989 صفحه داره من جلد 2 هستم صفحه 570 .

تا حالا که خوب بوده و لذت بردم

پیشنهاد میکنم شما مثل من نباشید و به فکر تغذیه روحتون باشید و حتمأ سینوهه رو هم بخونید.

چقدر حرف زدما !!!  

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 22:34 توسط پرنسس فیونا |

یه هفته است از کرمان برگشتم .

یه هیولای بزرگ هم با خودم آوردم.

یعنی گریبانمو گرفته ، ول کن هم نیست.

زندگیمو  تعطیل کرده ،

آنفلانزا

از بس سرفه کردم مغزم جا به جا شده

ریه هام میزون نیستند.

تمام بدنم درد میکنه.

با این زمستون الکی ، همچین مریضی ، زوره به خدا.

ولی هوای همین تهرونمون از همه جا بهتره.

راستی یه طوفان زرد هم اومد.

کسی خبردار نشد ؟!

مهم نیست ،  شاید تو چاردیواری ما بوده.

خدا رو شکر تموم شد.

سالم باشید.

 

 

 

                          

نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 21:48 توسط پرنسس فیونا |

خیلیا فراموش می شن...

خیلیا فراموش می کنن...

تمام خوشبختی من ...
بخاطر کسی که

فراموش کرد

من

چه شکلی بودم و چه شکلی شدم
نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 9:5 توسط پرنسس فیونا |

سانسور تو تار و پود و جسم و ذهنمون رخنه کرده.

هر جا میرم که پرستوی ذهنم آزادانه پرواز کنه ، ولی بازم نمیشه ،

دوباره یه حراستی تو ذهنم هست که  نمی زاره از ذهنم رونمایی کنم و سانسورم میکنه ؛

و تا میام بی محابا تر ،حرفا و فکرامو بیان کنم ،

گشت ارشاد پیداش میشه و چقدر سرخورده میشم.

یکیش هم همین وبلاگمه.

هر وقت میام یه چیزی از دلم بگم ، هی میگم ولش کن ، نگو  ،این جا جاش نیست ، بی خیال

و از این جور حرفا...

بعد به خودم میام میگم ، بابا اگه اینجا راحت نباشی  ، پس کجا ....

البته خود سانسوری ، یه کم از عدم اعتماد به نفس و  عدم اعتماد به جامعه سرچشمه میگیره.

خوب این تقصیر ما نیست.

این فرهنگ و سیاست حاکم به کشور ماست ، که روی ذات ما اثر میذاره.

انگار اصلأ نطفمون رو با سانسور می بندند.

خلاصه که می خوام بگم هر وقت میام یه چیزی بگم و بنویسم ....نمیشه.

تو این مدت تو اردوی آمادگی درسی بودم و وقت برا نت نداشتم ،برا همین کم پیدا بودم.

کلی کارای عقب مونده دارم و سرم شلوغه.

در ضمن آخر هفته دارم میرم دیدن خانواده شوشو (کرمان) ، البته با همدیگه یعنی من و شوشو...iq

از دست این بلاگفا ؛ عصابم رو به بازی گرفته ، هی هر روز این قالباش بازی در میاره.

قاطی ، اوس...........سوت سوت سوت

اصلأ دیگه قالب نمی خوام....

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 18:51 توسط پرنسس فیونا |

دیشب شب عجیبی  بود . نمی دونید چی به من گذشت!!!

از این مدل شبها رو قبلأ  هم تجربه کردم والبته اون مال زمانی بود که هیچ کاری نداشتم و بی کار بودم.

نه کلاسی و نه بهونه ای برا از خونه بیرون رفتن.

شبهاش هم جون می کندم تا خوابم ببره ، و ساعت ها می رفتم تو تخیلات و اوهام.

نه تخیلات دور از ذهن ، بلکه افکاری که با کمی سعی و تلاش و برنامه برای من دست یافتنی بودن و هستن .

ولی به علت نداشتن هیچ کدوم از اینها و بعلاوه چاشنی تنبلی ، همه اش در حال در جا زدن بودم.

خوب کسی هم ازم توقع کار خاصی رو نداشت ، البته به استثنای چند نفر .

یکیشون بابای خوبم بود ، که صد در صد از من توقع ادامه تحصیل و اشتغال به وکالت را داشت و حتی نگاهش هم بهم غر میزد چه برسه به زبونش که ، دختر بشین سر درست ، تا برا خودت تو جامعه عنوانی کسب کنی و مستقل بشی ، که خربزه آبه....

از اون طرف هم خانواده محترم شوشو توقعاتی داشتند ، مبنی بر آرزوی داشتن نوه پسری ، آن هم از نوع شوشو.

بگذریم ، داشتم از بی خوابی دیشبم می گفتم .

دیشب هم یکی از اون شبها رو ، بعد از مدتها که شبها از فرط خستگی بی هوش میشدم ، تجربه کردم و دوباره رفتم تو تخیلات ، که ساله دیگه چه کنم و چه نکنم و کلی برنامه های کوتاه مدت و بلند مدت ریختم .

ولی مگه خواب به چشمام میومد .

گفتم اینجوری پیش بره تا خود صبح بیدارم.

به خودم گفتم : بمیری هم صبح باید بری کتابخونه و هیچ بهونه ای پذیرفته نیست.

و البته مثل همه اون شبای مشابه نمی دونم وسط کدوم تخیلم بودم که خوابم برد. 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 0:23 توسط پرنسس فیونا |


آخرين مطالب
» امسال هم تموم شد !!!
» عجب صبر خدا دارد...
» هنوز خسته ام..... ):
» نفرین مورچه هاااااا
» کی میدونه فردا چی میشه ؟
» کتاب می خونم (:
» اوهو اوهو اوهو
»
» نبودم ... کجا بودم!!!
» خوابم می بره ، خوابم نمی بره !!!
Design By : Pars Skin